Tuesday, January 29, 2008

ویالون

و در اینجا هیچ آوایی شنیده نمی شود
جز فریاد و بوق و دروغ
جز نگاه به خویش و جای پای خالی مردگان
و دگر یادی نیست از رفته او
دل من تنهاست
باز تنهاست
تنهایی فصلی تکراریست
که هر دم برگی از آن خوانده می شود
گاه با عبور قاصدک و گاه با صدای ویالون زنی در شب
این نگاه تر است
کین چنین می زند قلم
و همه تاریکی شب
پشت هزار برگ سفید
باز گم می شود
این آوای خوشایند قدیم
م.فردا
8/11/86